تبليغاتX
هفت پنجره
تو این وبلاگ همه چی پیدا می شه!!!
 

زندگي آتشگهي ديرين و پا بر جاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش از هر كران پيداست
ور نه خاموشيست و خاموشي گناه ماست

اگر در زمان خود زندگي نكنيد هيچ گاه به آينده اي كه مي انديشيد هم نمي رسيد
اگر دستان ياري را امروز طلب كنيد فردا كه نياز مند آنيد از آن بيبهره خواهيد ماند
اگر امروز دست ظلم بلند كني خود فردا مظلوم خواهي بود

اگر دست ياري خويش را اكنون بلند كن
اگر امروزت را براي آينده بسازي
فردا همان شوي كه خود خواهي            
جزاين است؟

                                                                                

                                           

|+| نوشته شده توسط یکی از بچه های هفت پنجره در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386  |
 

 

درزندگی لحظه هایی هست که قابل تعریف نیست ،

 قابل توضیح نیست ،

 

 قابل بیان به صورت استدلالهای منطقی نیست ...!

 

لحظه هایِ  سردِ سکوت...!

 

**** 

هرچه داد و فریاد می زد صدایش را کسی نمی شنید ! دست تکان دادن دادنهایش را

 

، بالا و پایین پریدن هایش را نیز، کسی نمی دید !

 

و شاید نه... هم می دیدند و نیز هم می شنیدند

 

 ولی... نه سلامی ، نه نگاهی ، نه دست گرمی و نه امیدی ...؟!

 

انگار در یک چهار دیواری ضخیمی زندانی شده است و هر کدام از این دیوارها طولی

 

تا آسمان دارد!

 

دیگر خسته شد از اینهمه فریاد و ناله و دست و پا زدنها

 

در گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت

 

در اعماق ذهنش به جستجوی افکاری می گشت تا او را آرام کند ، تسلی خاطرش باشند ،

 

اندیشه ای که بتواند به او نیرو دهد و پاهایش را از زمین بلند کند

 

و دستانش را تکانی دوباره دهد و نگاهش را برقی باشد

 

ولی ...!

 

دیگر چیزی و فکری نمی توانست در ذهنش مفری باشد برای آرامش

 

در اعماق قلبش اما ...!

 

تپشهای قلبش که به کندی می زد

 

امیدی به او می گفت :

 

روز تولدت هیچوقت از یادم نمی رود!

 

****                ****

 

صدای قهقه هایی از دور او را از خود بیخود کرد

 

انگار عده ای به چیزی یا به کسی و یا به حادثه ای می خندند

 

کنجکاو شد

 

برخاست

 

و به سمت صداها و خنده های تمسخرآمیز مردم که گوشش را می آزرد رفت

 

برایش جالب بود و تامل انگیز که بداند ، در این بی خبری و سکون

 

چه چیز می تواند دلیلی باشد برای خنده های این جمع

 

نزدیکتر شد

 

نزدیکتر

 

و حلقه های جمع را یکی یکی  باز کرد

تا به وسط حلقه رسید

ناگهان صحنه ای را دید

 

یکی با سایه اش حرف می زد .

 

 

  

 

|+| نوشته شده توسط یکی از بچه های هفت پنجره در دوشنبه یازدهم تیر 1386  |
 نمادهای هفت سین

سنجد ( Sorb ) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
سمنو (Samanoo): نماد خوبي براي زايش گياهي و بارور شدن گياهان
سبزه (Verdure) : موجب فراواني و برکت در سال نو شود، رنگ سبز آن رنگ ملي و مذهبي ايرانيان است.
سيب سرخ (Red Apple ) : نمادي است از باروري و زايش
سماق (Sumac) : براي گندزدايي و پاکيزگي
سير (Garlic) : براي گندزدايي و پاکيزگي
سرکه (Vinegar) : براي گندزدايي و پاکيزگي
قرآن(Quran) : کتاب مقدس هر آيين
تخم مرغ (Eggs) : از نوع سفيد يا رنگي نمادي است از نطفه و نژاد
ماهي سرخ (Gold Fish) : ماهي يکي از نمادهاي آناهيتا فرشته آب و باروري است و وجود آن باعث برکت و باروري مي گردد.
سکه (Silver & Gold Coin) : موجب برکت و سرشاري کيسه است
نقل (Comfit ): نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
شيريني (Sweets ) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
آجيل (Nuts) : نمادي است از زايش و تولد و بالندگي و برکت
اسپند ( Wild Rue): در زمانهاي قديم مقدس بوده و در رسم هاي نيايشي بکار برده مي شده.
انار (Pomegranate) : پردانگي انار نشان از برکت و باروري است.

                           عید مبارک                     

|+| نوشته شده توسط یکی از بچه های هفت پنجره در دوشنبه ششم فروردین 1386  |
 
آنگاه كه در پگاه نخستين بامداد از نخستين روز سال نو نقاب شب از پرده آسمان فرو مي افتد و خورشيد درخشان رخساره دلرباي خود را برگيتي و باشندگان آن مي نماياند و آنگاه كه نخستين نسيم بامداد بهاري با بوي خوش نو گلان نو شكفته آذين بخش گستره سبز چمنزارها و مرغزارهاست و غنچه هاي به ناز آرميده در پرنيان سبز نو برگ ها به بانگ و ترانه مرغان به بزم رفته در اوج آبي آسمان نرم نرمك ديده مي گشايند، نوروز، روز نو، روز تازگي و طراوت، روز تولد دوباره گيتي اغاز مي شود، روزي كه تعلق خاطر طبيعت با رنگ سبز است و هستي مفهومي از ميلاد

آيين و جشن ديرپاي نوروز به عنوان بزرگترين جشن ملي ايرانيان در اصل يكي از دو جشن بزرگ آرياييان باستان - در كنار جشن مهرگان است. پيرامون اين آيين كهن و ديرينه تا كنون بسيار گفته و نوشته شده و از ديدگاههاي گوناگون به ماهيت، اصل و اساس و منشا آن پرداخته شده و در حوزه هاي گوناگوني از قبيل داستان هاي ملي و مردمي،ديني اسطوره شناختي ( و تاريخي ) ، فرهنگ عامه و ... توصيف و تفسير گرديده است. در واقع نوروز فراتر از هر گونه وابستگي ديني و اعتقادي، طبقاتي و فردي و .. متعلق به هر فرد دست كم ايراني در هر لباس و مقامي است و بي ترديد راز پايداري آن هم در همين است.

                        نوروز                    

      

آمد بهار و بوستان شد اشك فردوس برين
گلها شكفته در چمن، چون روى يار نازنين
گسترده بادجان فزا، فرش زمرد بى شمر
افشانده ابرپرعطا بيرون حد، در ثمين
از ارغوان و ياسمن طرف چمن شد پرنيان
وز اقحوان و نسترن سطح دمن ديباى چين
از لادن و ميمون رسد، هر لحظه بوى جان فزا
وز سورى و نعمان وزد، هردم شميم عنبرين
از سنبل ونرگس جهان، باشد به مانند جنان
وز سوسن ونسرين زمين،چون روضه خلدبرين
از فر لاله بوستان گشته به ازباغ ارم
وز فيض ژاله گلستان، رشك نگارستان چين
از قمرى و كبك و هزار آيد نواى ارغنون
و ز سيره و كوكو وسار، آواز چنگ راستين
تا باد نوروزى وزد، هرساله اندر بوستان
تا ز ابر آذارى دمد ريحان و گل اندر زمين
بر دشمنان دولتت هر فصل باشد چون خزان
بر دوستانت هر مهى بادا چو ماه فرودين. [5]
پى نوشتها:
|+| نوشته شده توسط یکی از بچه های هفت پنجره در دوشنبه ششم فروردین 1386  |
 فطرس
... خسته، آزرده، درمانده و بي‌همــدم.

(( ... بسوز كه سزاوار اين سوختني، بساز كه مجبور به اين ساختني، اين بر تو كه مورد قهر خدا قرارگرفتي رواست تا ديگران عبرت بگيرند و در اجراي فرمان حق قصور نكنند ... سبحانك يا رب سبحانك يا رب ... من خود مي‌دانم مستحق اين بختم، اين عذاب را به جان خريدارم تا كه خود نظري كني سبحانك ... ))

صدايي آشناست، صدايي كه نوازشگر لحظات مجروحِ فطرس است؛ آري صداي بالهاي نازنين روح‌الامين است.

(( ... آرام بگير فطرس گوش كن گويي او تنها نيست خيلِ فرشتگان خدا نيز با او هستند؟! يعني چه شده؟ چه واقعة عظيمي رخ داده كه اينچنين ملائكه از عرش بر زمين هبوط مي‌كنند؟ هرچه هست خبر از خلقي عظيم دارد. يقين گُلي خلق شده كه ملائكه براي استشمام آن گل مي‌روند! امّا نه! شايد ماه ديگري خلق شده، يا خورشيد ديگري، نه چه مي‌گويم؟ كه حتي وقتي خدا خورشيد را خلق نمود اين شور و همهمه نبود، اگر اين مخلوق تا اين حد عظمت داشته باشد حتماً ...

روح‌الامين! روح‌الامين! تو را به خدا بگو چه شده؟ حسرت بال و پرزدن شما مرا مي‌كشد؛ بيش از سوزش و شكستن بالم آزارم مي‌دهد. به فطرس بگو كه چه روي داده كه اينچنين ولوله در عرشِ خدا افتاده، مگر بار ديگر ابوالبشري خلق شده چون آدم؟ يا بالاتر از او؟ نوري از جنسِ خدا ... )).

جبرئيل پاسخ داد: (( رفيق پرشكسته، فطرس! كاش موردِ قهرِ خدا نبودي، ومي‌ ديدي كه چه خبر شده؟ آري نوري و مولودي از نورِ خدا خلق شده او عزيز دل مصطفي كه نه! خودِ مصطفي است. او جگرگوشة علي، دردانة زهرا ‌ست و پشتيبانِ مجتبي ست. اوخامس آلِ عباست كه به اهل زمين هديه داده شده است و ما براي تبريك به رسولِ خدا و اهلِ بيتش به حضورشان شرفياب مي‌شويم )).

ـ درنگ جايز نيست. ـ

(( خدايا، اي خدايِ مهربان مرا با روح‌الامين راهي كن كه عرضِ تـــبريك به رسولِ تو داشته باشـــم))

.(( كمكم كنيد؛ كه خداوند اجازة همراهي شما را به من داد، تحمل مرا هم تا زمين داشته باشيد))

(( بيش از اين معطلي جايز نيست؛ فطرس را هم با خود مي‌بريم به بركت اين مولود، آتش قهر خدا فرونشسته و اجازة همراهي او با ما داده شده، زيرِ بالهايش را بگيريد ... )).
زيباتر از اين زمان خلق نشده و نخواهد نشد، بيت علي غرقِ نور است محل رفت و آمد فرشتگانِ خداست همه در شعفند همه به هم تبريك مي‌گويند محفلِ انس كامل شده، چقدر اين بزم ديدني است، پنج آفريدة مقدسِ خدا احمد، علي، فاطمه، حسن و ... .

نام او چيست همه منتظرند به چه نام او را صدا بزنند، او كيست كه نيامده همه شيدايِ او شده‌اند؟!

ـ همه از هم مي‌پرسند.

جبرئيل با پيغمبر زمزمه مي‌كند همه ساكت شدند، چشم به لبهاي رسولِ خدا دوختند امّا چرا پيغمبر خدا اشك مي‌ريزد ... به ناگاه با صداي دلنشين نبي شوري به پا شد حسين . ... حسين؟ ... حسين! ... اين نام براي همه آشناست. براي همه ملائكه، براي همه انبياء و براي همة عالمِ، اين نام نامي است كه همة ملائكه، همه انبياء و همة عالم را دگرگون كرده است.

از فرشته شادي تا فرشتة ماتم از آدم تا خاتم و از ذره تا عالم.

ـ ديگر كسي نمي‌پرسد كه چرا پيغمبر اشك مي‌ريزد.-

حسين يعني واسطة احسان قديم، حسين يعني خون خدايِ كريم و حسين يعني ذبحِ عظيم.

همه مي‌خواهند براي او لالايي زمزمه كنند و در اين بين فطرس از همه مشتاق‌تر، خود را به گاهوارة حسين نزديك كرد.

بالهاي شكسته خود را به گهواره او زد؛ غرق در راز شد، نه! غرق در نياز شد (( ... ديگر تنها نخواهم ماند ديگر خسته نخواهم شد، بعد از اين نام تو مونسِ من است ذكر من بعد از اين در آن جزيرة تنهايي اين خواهد بود: سبحانك يا رب الحسين))

(( شايد فطرس نفهميد امّا همه ملائكه ديدند كه به يكباره بالهاي شكسته و سوختة فطرس ترميم شد و يا بهتراينكه، بالهاي نو بدست آورد. امّا فطرس عجيب زمينگير شده و اگر خواست خدا نبود، او از كنار گهوارة حسين تكان نمي‌خورد )).

گويا ندايي از غيب مي‌گفت:

با عشق شرح راز كن، بر جمله عالم ناز كن، پرهاي خود را باز كن، پرواز كن پرواز كن ...
                                                   فطرس         

|+| نوشته شده توسط یکی از بچه های هفت پنجره در یکشنبه بیستم اسفند 1385  |
 چرا رها نمی شوم؟
چرا غرور عشق  را شبیه برگ تا نخورده ،به  گوشه ی کتاب کهنه ی دلم نشانده ام؟چرا نمی روم؟چرا به سمت ابها نمی روم؟مگر مرا از ان طرف ستاره ای صدا نکرد؟مگر ستاره رنگ ابها نبود؟مگر ندیدم ان پرنده را که تا غروب می پرید و از بهار می گذشت؟مگر بهار از گریه خدا نبود؟مگر خدا شبیه قصه های خوب بچه ها نبود؟                               خدای من !به جز طنین گریه های من که بی صداست چه مانده از شکوه ضجه های من؟                                                              چرا رها نمی شوم؟با پرنده های رفته اشنا نمی شوم؟  چرا هنوز مانده ام؟                                       

|+| نوشته شده توسط یکی از بچه های هفت پنجره در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط یکی از بچه های هفت پنجره در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385  |
 این هم هیلاری.
                                                                

most wanted

                                                                            

|+| نوشته شده توسط یکی از بچه های هفت پنجره در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385  |
 nicy

 تقديم به آناني كه هنوز هم تكه اي از آسمان در چشما نشان ، جرعه اي از دريا در دستانشان و تجسمي زيبا از خاطره ی  ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دلهايشان به يادگار مانده است . نخستين چكه ناودان بلند يك احساس را در قالب كلامي از جنس تنفس باغچه هاي معصوم ياس به روي حجم سپيد يك دفتري مي ريزم و آن را با لهجه ی همه ی  پروانه صفت ها ي اين گيتي بي انتها به آستان نيلوفري تمامي دل هاي زلال هديه مي كنم .

 

|+| نوشته شده توسط یکی از بچه های هفت پنجره در شنبه بیست و یکم بهمن 1385  |
 

تقديم به کساني که بي هيچ جرمي آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ... امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ... خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن... امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ... اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مينوازم

 

 كودك احساسم در باران رها شده است خيس اشفته وتماشايي ، بكذاريد دراين حال بماند!كودكي جه دوران تميزي است به چشمه ا ي در كوهستان مي ماند يا به درياجه اي سرشار از ماهيان سرخ .اي كاش اين دوره را ازسربگيرم يا دست كم فصلي از ان در اغوش كشم

                                                

|+| نوشته شده توسط یکی از بچه های هفت پنجره در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385  |
 
 
بالا